قالب وردپرس
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه ، از خیابانی که نیست

 

با صدای فاطمه

 

می نشینی رو به رویم خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت ، توی فنجانی که نیست
باز می خندی وَ می پرسی که : حالت بهتر است ؟
باز می خندم که : ” خیلی ” … گرچه … می دانی که نیست !

پست های توصیه شده

ارسال نظر

متن خود را برای جستجو وارد نماید